برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهنه شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی منو به خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی که من بی تو نه اغازم نه پایان تویی اغازه روز بودنه من نذار پایانه این احساس شیرین بشه بی تو غمه فرسودنه من نمی خوام از گلای سرخ و ابی برایم تاج خوشبختی بیاری به ارزش های ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری بذار از داغیه دستای تنهات بگیره حرم گرما بستر من بذار با تو بسوزه جسم خسته ام ببینی اتش و خاکستر من تو ای تنها نیاز زنده بودن بکش دست نوازش بر سر من به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگر خواستی بیایی دیدن من اگر خواستی بیایی دیدن من
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 22:13 توسط تنهای تنها
|

خداحافظ همين حالا
همين حالا ... که من تنهام
خداحافظ
به شرطي که بفهمي ... تر شده چشمام
خداحافظ کمي غمگين ، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنم ساده ست
نه اينکه ميشه باور کرد ؛ دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو ... همينه اسم اين دنيا
خداحافظ ، خداحافظ
همين حالا
خداحــــــــــــــــــــــــافظ
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 19:32 توسط تنهای تنها
|

پرنده گفت : این كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمی بینم .
پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمی كنی ، قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم كه زیر این پوست كلفت یك قلب نازك داری .
كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما یك قلب كلفت دارم.
پرنده گفت :نه ، تو حتما یك قلب نازك داری چون به جای این كه پرنده را بترسانی ، به جای اینكه لگدش كنی ، به جای اینكه دهن گشاد و گنده ات را باز كنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی.
كرگدن گفت: خوب این یعنی چی ؟
پرنده گفت :وقتی یك كرگدن پوست كلفت ، یك قلب نازك دارد یعنی چی ؟ یعنی اینكه می تواند عاشق بشود .
كرگدن گفت: اینها كه می گویی ، یعنی چی؟
پرنده گفت :یعنی .... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشینم .....
كرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یك جمله مناسب می گشت . فكر كرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید .
اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند .
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می آید . اما نمی دانست از چی خوشش می آید .
كرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم این كه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های كوچولو ی پشتم را بخوری؟ پرنده گفت : نه ، اسم ایت نیاز است ، من دارم به تو كمك می كنم و تو از اینكه نیازت برطرف می شود . احساس خوبی داری . یعنی احساس رضایت می كنی ، اما دوست داشتن از این مهمتر است .
كرگدن نفهمید كه پرنده چه می گوید .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز می آمد و پشت كرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت .
یك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو این موضوع كه كرگدنی از این كه پرنده ای پشتش را می خاراند ، احساس خوبی دارد ، برای یك كرگدن كافی است ؟
پرنده گفت : نه كافی نیست .
كرگدن گفتك درست است كافی نیست . چون من حس می كنم چیزهای دیگری هم دوست دارم . راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .
پرنده چرخی زد و پرواز كرد و چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشم های كرگدن .
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سیر نشد . كرگدن می خواست همین طور تماشا كند . با خودش گفت : این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این پرنده قشنگ ترین پرنده دنیا و او خوشبخت ترین كرگدن روی زمین . وقتی كرگدن به اینجا رسید ، احساس كرد كه یك چیز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسید و گفت : پرنده ، پرنده عزیزم من قلبم را دیدم . همان قلب نازكم را كه می گفتی ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟
پرنده برگشت و اشكهای كرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز ، تو یك عالم از این قلبهای نازك داری
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 10:33 توسط تنهای تنها
|
