واژه واژه های دلتنگی و دلواپسی در سرما و بعض حنجره یخ
و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد باقی خواهد ماند
به خط پروازت که می نگرم چیزی در دلم می میرد
به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من می نگری
انگار که این بار من پیر شده ام
چقدر برای لبخندهایت بیقرارم ای سفر کرده
برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم
و هنگامیکه از تو می نویسم این زخم سربسته سینه دهان می
چیزی مرا در خود ذوب می کند، به جانم شرر می زند و آنگاه
به تو که می اندیشم از این همه غربت و تنهایی دلم کبود می
دستانم پناهی می خواهد و تو نیستی
کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه شانه ات زمین
راستی کدامین حادثه شوم مرا از تو جدا ساخت
کدامین خاطره تلخ تو را از من ربود
چشمانم به ندیدنت عادت کرده، این همه سال دوری، اینهمه
شاید نامحرمان از نگاه خسته ات آنرا نبینند.
در من گویا احساس مرده، بی تو احساسم رفت، بی تو
دشنه فراقت سالهاست که سینه ام را دریده
+
نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 0:25 توسط تنهای تنها
|

بازگشته اند دردهای قدیمی تصویرهای تاریک از من در آینه از من در خوابها این بار می خواهم تکه تکه تکه کنم خود را تا دوباره دست کسی شاید . . . نه ! این پازل را هزار بار هم که بچینی همان می شود.......
+
نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 0:22 توسط تنهای تنها
|
