تبليغاتX
تنهای تنها

تنهای تنها

سکوتم از رضایت نیست

می شکنم بی صدا و صبور

واژه واژه های دلتنگی و دلواپسی در سرما و بعض حنجره یخ
 
می زند.

و نگاه کبودم به آسمان، تا تلاقی دو رعد باقی خواهد ماند

به خط پروازت که می نگرم چیزی در دلم می میرد

به قاب چوبی عکست که چه جوان و زنده به من می نگری

انگار که این بار من پیر شده ام

چقدر برای لبخندهایت بیقرارم ای سفر کرده

برای دستهای عاطفه و احساس دلتنگم

و هنگامیکه از تو می نویسم این زخم سربسته سینه دهان می
 
 گشاید.

چیزی مرا در خود ذوب می کند، به جانم شرر می زند و آنگاه
 
سیل اشک از جویبار مردمک چشمان سرازیر می گردد.

به تو که می اندیشم از این همه غربت و تنهایی دلم کبود می
 
 شود.

دستانم پناهی می خواهد و تو نیستی

کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه شانه ات زمین
 
بگذارم کجایی؟

راستی کدامین حادثه شوم مرا از تو جدا ساخت

کدامین خاطره تلخ تو را از من ربود

چشمانم به ندیدنت عادت کرده، این همه سال دوری، اینهمه
 
 سال بی پناهی و اینهمه سال اندوهی که در سینه  حبس می
 
 کنی

شاید نامحرمان از نگاه خسته ات آنرا نبینند.

در من گویا احساس مرده، بی تو احساسم رفت، بی تو
 
احساسم مرد، بی تو  برخود زخم می زنم

دشنه فراقت سالهاست که سینه ام را دریده
 
کاری ترین از دشته و عمیق تر از این زخم دیده بودی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 0:25 توسط تنهای تنها |

بازگشته اند

دردهای قدیمی

تصویرهای تاریک

از من در آینه

از من

در خوابها

این بار می خواهم

تکه

تکه

تکه کنم خود را

تا دوباره دست کسی

شاید . . .

 

نه !

این پازل را هزار بار هم که بچینی

همان می شود.......

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 0:22 توسط تنهای تنها |