تبليغاتX
تنهای تنها

تنهای تنها

سکوتم از رضایت نیست

برای روز میلاد تن من

        نمی خوام پیرهنه شادی بپوشی

                       به رسم عادت دیرینه حتی

        برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

      به فکر هدیه ای ارزنده هستی

                  منو به خود ببر تا اوج خواستن

       بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه اغازم نه پایان

        تویی اغازه روز بودنه من 

                 نذار پایانه این احساس شیرین

         بشه بی تو غمه فرسودنه من

نمی خوام از گلای سرخ و ابی

        برایم تاج خوشبختی بیاری 

                به ارزش های ایثار محبت 

        به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغیه دستای تنهات

      بگیره حرم گرما بستر من

               بذار با تو بسوزه جسم خسته ام

       ببینی اتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

       بکش دست نوازش بر سر من

            به تن کن پیرهنی رنگ محبت

      اگر خواستی بیایی دیدن من

اگر خواستی بیایی دیدن من

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:37 توسط تنهای تنها |

اشک هایم جاریست

کسی میداند چرا ؟

کسی نپرسید چرا نور چشمانم راهی ظلمت شد.

بغض در گلویم شکست ولی همه صدای خنده ام را می شنیدند.

وقتی قلبم را شکستند هزاران وصله آن را نگه داشت

غم و درد را دیگر میشناسم .

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:15 توسط تنهای تنها |

نگاهم مکن

نگاه تو از جنس شیشه

قلبم از جنس سنگ

سنگ پرست

لعنت به ناگاه شیشه ای تو که به پای دل سنگی من شکست

در قفس شیشه ای چشمانت همچون اثیری در مانده ام

آری بدان که روزی دل سنگیم قفس را خواهد شکست

من هم چو تو دربند نمانده ام

بشنو صدای شکستنت را

صدای تکه هایی که دیگر نمی توانی وصله شان کنی

صدا برایت آشنا نیست؟

این همان صداییست که روزی از وجودم بر خواست

و در اعماق وجودم خاموش شد

همان روزی که روزگار قلبی سنگی برایم هدیه آورد .

هدیه ای جاودانه...

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:14 توسط تنهای تنها |

 

اگر کتاب زندگي چاپ دوم مي داشت هرگز نمي گذاشتم که اينقدر غلط چاپي داشته باشم .

 

 


چقدر دير متوجه مي شويم که زندگي يعني همان روزهايي که زود گذشتن آن را آرزو مي کنيم
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:12 توسط تنهای تنها |

ميترسم از دل خود در کوچه ها خدايا
مي نالم از شب سرد از انتظار يارا
در اين سراي غربت روي مه ات نديدم
در آن سراي جاويد صورتگرم به رويا
روياي عاشقانه ام صداقتي ندارد
مآواي عارفانه ام حقيقتي است جانا

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 23:9 توسط تنهای تنها |





آدمها انقدر پیچیده و غیر قابل پیش بینی هستن که برای رویارویی باهاشون باید راهکار داشته باشی و یکی از کارآمدترین این راهکارها اینه که خودت رو بصورت یک داستان کوتاه براشون تعریف نکنی !

یه جام عسلم که باشی وقتی بی وقفه و یکجا خودت رو به کام معشوق بریزی ، دلش رو می زنی . طالب عسل انگشت انگشت خوردن عسل رو ترجیح می ده به سرکشیدنش و اینه رسم موندگاری مزه عسل زیر زبون خرس گُنده ای به اسم انسان که باید برای سر براه کردنش اونو درگیر کشف هزارتویی بکنی که همه عمرش رو صرف رسیدن به انتهاش بکنه !

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 0:0 توسط تنهای تنها |