تبليغاتX
تنهای تنها

تنهای تنها

سکوتم از رضایت نیست

همه روزه، روزه بودن همه شب نمازكردن

همه ساله حج نمودن سفرحجازكردن

شب جمعه ها نخفتن طلب نیاز كردن

زوجودبی نیازش طلب نیاز كردن

به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن

زمناهی وملاهی همه احترازكردن

زمدینه تا به كعبه سروپابرهنه رفتن

دولب ازبرای لبیك به وظیفه بازكردن

به خداكه هیج یك را ثمرآنقدرنباشد

كه به روی ناامیدی دربسته بازكردن

+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 19:27 توسط تنهای تنها |

khosh.gif 

apbj8m.gifapbj8m.gifapbj8m.gif

5zbennm.gif     

¤ تقدس عشق ¤
دلت رو به کسی بسپار که لیاقت داشته باشه.
نگاهت رو به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه
.
چشمات رو با نگاه کسی آشنا کن که زندگی رو درک کنه
.
سرت رو رو شونه های کسی بگذار که از صدای تپشای قلبت تو رو بشناسه
.
ارامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه
.
لبخندت رو نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه
.
رویاهات رو با چهره کسی تصویر کن که زیبایی رو احساس کنه
.
چشم به راه کسی باش که تو رو انتظار کشیده باشه
.

 عاشق باش! اما عاشق کسی که تک تک سلول هاش تقدس عشق رو درک کنند.

 

3.gif  

 

+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 17:56 توسط تنهای تنها |

ادعاي ماندن سخت بود

ادعاي رفتن آسان

و ادعاي عشق، ساده ترين سلام تو

فاصله‌ها تنهايم گذاشتند

نه از تنهايي ترسيدم، نه از فاصله

چهره تو آخرين دروغ ساده بود

آهاي مدعي! آهاي

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 12:43 توسط تنهای تنها |

ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا كه این قدر اصرار می كنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد كه مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی كه باید به اش رسیدگی می كردیم و دسته چك و حساب كتاب هایی كه مهم بودند.. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می كردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یك مرد را بخشیده بودند. همة كارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای كه با آن سر مردها را می بریدیم، گم كرده بودیم.. همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی كه قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یك جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی كه با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.



سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی كودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم كه بلد بودیم در معامله ای كه پایاپای نبود، شركت كنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن كیف كنیم. بی حساب و كتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.

وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شكایت داشت و هق هق گریه می كرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.


مادربزرگ می گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود كه زن ها آدرسش را داشتند و یك راست می رفت نزدیك خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم كردیم.


به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می كنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتكس و شیشه شور و كنسرو و رب و ماكارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همكارهای شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را می كنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می كشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه می شست و می پخت. حیف كه زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد كردیم.
افتخارآمیز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می كنند. ما می توانیم همه كار را با همه كار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند، ما با یك دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، كارهای اداره را راست و ریس می كنیم. افتخارآمیز است.


دستاورد بزرگی است این كه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یكی مان شب توی رختخواب مثل كنده ای چوب راحت می خوابد و آن یكی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می كنند. چون صورت اشك آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد كودك... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین كسی كه شده و كسی كه بود، دست و پا می زند.


مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا می توانست شكوه این پیروزی مدرن را درك كند؟

..!!! ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

زنده باد تساوی
!!!

+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 13:27 توسط تنهای تنها |

من نمی‌گویم که خاموشم مکن من نمی‌گویم فراموشم مکن من نمی‌گویم که با من یار باش من نمی‌گویم مرا غمخوار باش آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است هیچ کس اشکی برای ما نریخت

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 21:29 توسط تنهای تنها |

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم, قصه اين قوم فريب است بيا برگرديم, يک نفر بود که ما دل به نگاهش داديم, خنده اش سردوغريب است بيا برگرديم, عشق بازيچه شهر است ولي در ده ما, دختر عشق نجيب است بيا برگرديم, رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم, قصه اين قوم فريب است بيا برگردیم

+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 6:55 توسط تنهای تنها |

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 21:7 توسط تنهای تنها |

آموخته ام انسان بزرگ در اندوه آن چه ندارد فرو نمی رود،بلکه از آن چه دارد

 لذت می برد. آموخته ام که اگر نمی توانم ستاره باشم،لزومی ندارد ابر

 باشم. آموخته ام که ایمان یعنی خواستن بدون انصراف و توکل بدون

انقطاع. آموخته ام وظیفه سبب می شود تا کارها را به خوبی انجام دهم

،اما عشق کمک می کند تا آن ها را به زیبایی انجام دهم. آموخته ام آینده

مکانی نیست که به آن جا می روم بلکه جایی ست که خود آن را به وجود

می آورم. آموخته ام همیشه آخرین کار من،بهترین کارم باشد،پس جا

برای بهتر شدن همیشه باز است. آموخته ام زندگی فعلی من حاصل تمام

 انتخاب هایی است که داشته ام ولی این بدان معنی نیست که نمی توانم

 از خود تصویر جدیدی رسم کنم. آموخته ام هنگام مواجهه با کاری

سخت،طوری عمل کنم که انگار شکست غیرممکن است. آموخته ام

همیشه با باورهایم زندگی کنم و انگیزه هایم را شعله ور نگاه دارم.

 

كاش آسمان حرف كویر را می فهمید و اشك خود را نثار گونه های خشك

كویر می كرد. كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائین آمدن دستها

 مستجاب می شدند. كاش مهتاب با كوچه های تاریك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمی سپرد. كاش در

 قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معنی داغ اشك گم نمی شد. كاش مرگ

 معنای عاطفه را می فهمید كاش كاش كاش...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 21:1 توسط تنهای تنها |


 


هر بوسه ای پژمرده گردد هر آتشی افسرد گردد

قلب من روزی به یاد تو چون گلی پژمرده گردد

هرستاره گریه خواهد کرد .ابر غم گین گریه خواهد کرد

چشم ناز تو در میان خواب شیرین گریه خواهد کرد

می روم اما دلی غمگین میزنم بر آن لب شیرین

بوسه ای با لب های خونین تو دگر مرا نمی خواهی

با دو چشم پیرو افسرده با این چهره پژمرده

مرگ هم دگر نمی خواهد عاشقی با قلب مرد ......

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 19:24 توسط تنهای تنها |

22.jpg


 

میرم تا تو آروم شب ها، چشمات بسته شه

 

دیوار اتاقت ، از عکسم خسته شه

 

میرم تا بارون من و یاد تو نندازه

 

                                         میرم ی جای تازه ...میرم ی جای تازه

 

 

میرم با چشمان خیس و قلبی بی گناه

 

میرم حتی نمی ندازی به من یک نگاه

 

هر جا میرم  اما بازم یادت می افتم

 

                                    این و به همه گفتم ...این و به همه گفتم

 

 

            میرم جای من اینجا نیست

 

                                               عشق تو زیبا نیست ، رویا نیست

 

            میرم جای که دریا نیست

 

                                              اسم تو رو ما نیست ، غوغا نیست

 

 

 

کاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام

 

وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام

 

اینجا کسی نیست با چشمای نازو روشن

 

                                        بی تو چه غریبم من .. بی تو چه غریبم من

 

از هرجا رد میشم میاد عکست روبروم

 

سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم

 

دارم آروم آروم مرگ و به جون میخرم

 

 

                                      دیدی چی اومد سرم .....دیدی چی اومد سرم

 

 

        میرم جای من اینجا نیست

 

                                           عشق تو زیبا نیست ، رویا نیست

 

        میرم جای که دریا نیست

 

                                           اسم تو رو ما نیست ، غوغا نیست

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 12:58 توسط تنهای تنها |