وقتی مرا میان اشکهایم پیدا کردی: دلم غرق محبت و محو نگاهت شد.
تو مرا از تکرار لحظه های تنها و خاموش: و از حسرت خاطرات گذشته نجات دادی. تو مرا در غروب آرزوهایم یافتی و مرا از پشت پنجرهء انتظار رهاندی. تو با سخاوت , دستایم را گرفتی ومرا به دریای بیکران سعادت سپردی!
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 0:55 توسط تنهای تنها
|

در انتهای شکستن دیگر قراری ندارم اینجا در این پیچ وخمها راه فراری ندارم آری صدای شکست بغض کهنسال عشق است در این شب از تو خالی جز گریه کاری ندارم می دانم ای رفته بی من ،دیگر به یادم نداری باشد من خسته از تو،هیچ انتظاری ندارم این سبزه نذر چشمت ،این شاخه سایبانت دیگر خزانی بزرگم میل بهاری ندارم تنها تو فهمیدی ای عشق درد بزرگ دلم را اما به چشم تو دیگر ،هیچ اعتباری ندارم با دیگری گفتگو کن ،عشق دگر جستجو کن هر گونه هستی همان باش ،من با تو کاری ندارم 
+
نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 15:9 توسط تنهای تنها
|

این دیوانگیست ...
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم... این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم... این دیوانگیست ... که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه این دیوانگیست ... که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است... این دیوانگیست ... که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز می شوند بخاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم ... این دیوانگیست ...


شدهایم... 


+
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 20:50 توسط تنهای تنها
|
