امیدوارم سالی خوب همراه با موفقیت و پیروزی برای همه دوستای عزیزم تو کلوب باشه سال87 واسه من سالی بود که تجربه کردم که انسان نباید به هیشکی اعتماد کنه صیمیمیترین دوستانت هم اول به فکر منفعت خودشونن و تو سختیها تنهات میزارن و تنها خانوادت هستن که تو سختی ها تنهات نمیزارن . امیدوارم اشتباهات سال 87 رو هیچوقت دیگه تکرار نکنم و تجریه ای باشه که هیچوقت به دوست اعتماد نکنم
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 22:14 توسط تنهای تنها
|

با تشکر از دوست عزیزمان دکتر علیزاده به خاطر نوشتن این مطلب واینکه اجازه دادن تا مطالبشون رو توی وبلاگم بزارم
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تودست من من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم گفتم دوست دوست گفت تا کجا گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ گفتم نه نه نه نه نه تا نداره گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم باهم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه ما با هم دوستیم خندیدم گفتم تو تا هرجا دلت میخواد یه تا بزار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا سر اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیذارم نگاهم کرد نگاهش کردم باور نمیکرد میدونستم باور نمیکرد میدونستم اون دوست داره حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمیفهمید گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه تو بذار گفت شکلات هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تند تند میمکیدم میگفت شکمو تو دوست شکمو منی وشکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولو قشنگ میگفتم بخورش میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه هیچ کدومشو نمی خورد صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمیخورد گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن گفت مواظبشون هستم میگفت میخوام نگه اشون دارم تا موقعی که دوست هستیم من شکلاتمو میذاشتم تو دهنم میگفتم نه نه نه تا نداره دوستی که تا نداره یکسال دوسال دهسال بیست سال شد اون بزرگ شد منم بزرگ شدم اون همه شکلاتاشو نگهداشته اون اومده تا امشب خدا حافظی کنه میخواد بره بره اون دور دورا میگه میرم اما زود برمیگردم یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش این آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هردوتارو خورد خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره اما دوستی اون تا داره خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر شکلاتای نخورده چی کار میکنه زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق زندگی یعنی لطافت گمشدن در نرمی عشق 
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 23:39 توسط تنهای تنها
|

به من آموختی معنی عشق را … به من آموختی دوست داشتن به چه معناست! قصه عشق را برایم خواندی و كلمه دوست داشتن را برایم معنا كردی… به من درس عشق را یاد دادی و عاشق شدن را برایم معنا كردی… تمام سختی ها و غصه های عشق را در گوشم زمزمه كردی و مرا عاشق خودت كردی ... اینك من معنای واقعی عشق را از تو یاد گرفته ام و میخواهم آن چیزهایی كه به من آموختی را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم… عشق برای من خیلی بی معنا بود ، عشق برایم زودگذر و پوچ بود ، عشق برایم تنها هوس بود. اما تو با داستانی كه از خود برایم ساختی و خواندی معنای واقعی عشق را به من آموختی… به تو افتخار میكنم ای عشق كه به زیبایی هر چه تمام تر عشق را برایم تعریف كردی… ریشه عشق دوست داشتن است و تو با آن معنای زیبایی كه از دوست داشتن برایم خواندی اینك با تمام وجودم معنای دوست داشتن را میدانم و به آن عمل میكنم… تو با عشق ورزیدنت و ابراز دوست داشتنت نسبت به من مرا به حال و هوای دیگری بردی و مرا تسلیم عشق و دوست داشتن خودت كردی و من نیز هیچ حرفی در مقابل این دوست داشتن و عشق پاك تو نخواهم داشت و در برابر عشق پاكت سجده خواهم كرد… اگرچه عشق برای ما انسان ها كلمه زیبا و آرام كننده ای نیست اما تو با ابراز پاك و بی ریایی كه داشتی كلمه عشق را برایم مقدس و پر از معنا و آرامش بخش كردی… عشقی كه در نیمه شب عشق برایم به تصویر كشیدی و با ستاره های درخشان در آسمان آن شب كلمه دوستت دارم را در آسمان برایم ساختی! آهای عاشقان ، من یافتم ! آن عشق گمشده ای كه همه به دنبال آن بودیم را من برای خودم پیدا كرده ام ، آهای عاشقان این عشقی كه من پیدا كرده ام نمونه آن در دنیا نیست … آهای عشق من ، تمام عاشقان را در سرزمین عشقت جمع میكنم و تو نیز برای آنان درس عشق را بیاموز و معنای دوست داشتن را برای آنها بگو تا آنها نیز به دنبال آن عشق واقعی خود بروند… ای عشق بیا و كاری كنیم كه عشق پاك تمام دنیا را فرا گیرد و قحطی عشق از دنیا محو شود و همه با هم یكدل و یكرنگ و صادقانه دنیای عاشقانه ای را بر پا كنیم … دوستت دارم
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 23:5 توسط تنهای تنها
|

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیارکسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی قلبت یه کلبه ساخته وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که دوست داره همیشه کنارت باشه بدنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یک روز تیره رو روشن کرد
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 22:30 توسط تنهای تنها
|





+
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 14:40 توسط تنهای تنها
|

بهترین دوست اونه که باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دوربشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
+
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 0:53 توسط تنهای تنها
|

سلام شیشه ای می شکند .... یک نفر میپرسد چرا شیشه شکست؟ مادر میگوید رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد ......باد سرد مثل یک کودک شیطان امد شیشه ی پنجره رو شکست کاش امشب که دل من مثل ان شسشه ی مغرور شکست عابری خندان کنار می امد تکه ای از ان را بر میداشت مرهمی به دل تنگم می شد ما امشب دیدم هیچ کس هیچی نگفت غصه ام را نشنید.............. از خودم پرسیدم : ایا ارزش قلب من از این پنجره کمتر است



+
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 0:46 توسط تنهای تنها
|

دلت تنگ است ..... می دانم !! قلبت شکسته است ..... می دانم !! دوری برایت سخت است ...... می دانم ! اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم... بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند.... و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..! بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت..... اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند... گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد... بیا و درد دلت را به من بگو... و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...! با گریه خودت را ارام نکن.... گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند.. گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند.... گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم.. می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم .. ای عزیزم ... ای زندگی ام .... ای عشقم ..... اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم... برای دلی که هنوز در نبود تو .... و ارام ... ارام می میرد...! باور کن بغض راه گلویم را بسته است.... اما گریه نمی کنم... می خواهم برایت فقط بنویسم... اما تو بگو بهانه ام ... می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته ) بهانه ام : بیاو دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار .... و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ... این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..! سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ... باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد... می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد وقتی دست نوشته هایم را می خوانی .... اشک از چشمان سرازیر می شود.... پس برای اخرین بار هم گریه کن.... چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی ..... من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

+
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 0:8 توسط تنهای تنها
|

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ متعجب می کند؟ دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند. دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند. فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند. نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند. گذشت... که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند. مقایسه کنند. برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند. دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است. دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند. آن را متفاوت ببینند. باید خود را نیز ببخشند. سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
+
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 22:36 توسط تنهای تنها
|
