اي تنت زيباترين واژه ها اي حرير سينه ات نازآفرين كاش ميشد دستهايت همچو پيچكهاي وحشي برميانم حلقه مي بست اي كه ميرقصي به ناز كزسراپاي تو ميريزد هوس- مرا پيراهنت كن مراپيراهن پيراهنت كن
+
نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 17:39 توسط تنهای تنها
|

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده. خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم. دوباره می خواهم به سوی تو بیایم. تو را کجا می توان دید؟ در آواز شب اویز های عاشق؟ در چشمان یک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟ دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی. ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم. کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم. می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند. می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود. می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود. دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم. دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد. دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم. دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود. دوباره شب، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته. دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره
+
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 0:57 توسط تنهای تنها
|

یک نفر یک جایی تمام رویاهایش لبخند توست و زمانیکه به تو فکر میکند احساس میکند زندگی واقعا" باارزش است پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را بخاطر داشته باش یک نفر یک جایی در حال فکر کردن به توست عزیزم هیچکس رو نداشتم که بتونم این احساس روباش قسمت کنم! شاید هم غرورم اجازه نمیده احساسم رو با کسی قسمت کنم من همیشه عاشق بودم عاشق بارون. گریه. حافظ. ماه. نمیتونم احساسم رو هرچند کوتاه به اینها بگم چون هر کدومشون وقتی شروع میشه با یه نفس تموم میشه. من این حس مقدس رو میخوام به کسی بگم که شروعش دریا باشه پایانش آسمون. وقتی لب دریا قدم میزنی کافیه روبروت رو نگاه کنی اونوقت خط افق رو میبینی خطی که آسمون رو به دریا پیوند زده. وقتی توی آب قدم برداری به این امید پیش میری که به آسمون نزدیک بشی. اون حسی که اون موقع داری بالاترین حس کماله. اوج احساس. نهایت غرور. حالا من دارم توی دریا قدم بر میدارم به امید اینکه به آسمون برسم. دعا میکنم دریا طوفانی نشه کاش یکی هم مواظب باشه آسمون بارونی نشه. چون من بدون قایقم! می دانم میدانی دوستت دارم !

+
نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 23:17 توسط تنهای تنها
|

یادم باشد برایت بگویم... که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است، یا ما گمان کرده ایم که دوستمان دارد، 

یا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد،
هر گونه حقی دارد که ما را دیگر دوست نداشته باشد!
از همین لحظه...
نمی شود دوست داشتن را از دیگری به واسطه ی تاریخ و قانون و منطق خواست،
یا او را به ادامه دادن چیزی که تداوم ندارد؛ لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد.
نمی توان دیگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه،
با قاضی و دادستان و دادنامه، قضاوت و محکوم کرد.
این درد، این آسیب، این وانهادگی که در توست، از توست! نه از دیگری!
نگاه کن...
اگر دیگری ما را دوست ندارد؛
یا به شکلی که ما می خواهیم یا به اندازه ی آن؛
می توان مغموم شد یا دلتنگ یا سرگشته یا ماند یا رفت.
اما هر چیزی به جز این، اگر تبدیل به حکایت مدعی و مدعا شود،
نه عاشقی که تملک طلبی است!
دوست داشتن حق نیست...
انتظار نیست، مطالبه نیست. یا هست، یا نیست، همین!
وحشی است، در هوای آزاد رشد می کند، تا هست باید قدرشناس بودنش بود.
و وقتش که رسید، رهایش کرد تا برود و آنجا بروید که می روید...

+
نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 17:53 توسط تنهای تنها
|

+
نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 19:45 توسط تنهای تنها
|

هدیه ای برای پدر: سالها پیش مرد فقیری همراه همسر و دختر3ساله اش زندگی می کرد.شب کریسمس نزدیک بود و دخترک در فکر تهیۀ هدیه ای برای پدرش بود.یکروز پدر با درخت کریسمس کوچکی به خانه آمد.دخترک بادیدن درخت خوشحال شد اما باید دست به کار میشد،دیگر برای تهیۀ هدیه خیلی دیر شده بود.او کاغذ کا دو طلایی رنگی برداشت تا جعبه ای درست کند.پدر با دیدن تکه های کاغذ بسیار عصبانی شد واو رابه خاطر هدر دادن کاغذ کادو تنبیه کرد.صبح روز بعد دخترک هدیهای برای پدرش آورد.جعبه ای بود که با همان کاغذ کادو درست شده بود.مرد از رفتار تند دیروز خود،خجالت کشید.جعبه راباز کرد،اما جعبه خالی بود.دوباره عصبانی شد ودر حالی که فریاد میزد گفت:نمی دانی نباید جعبۀ خالی به کسی هدیه بدهی؟ دخترک درحالی که اشک می ریخت با نگاهی غمگین رو به پدرش گفت:پدر جان این جعبه اصلا خالی نیست من آنرا پر از بوسه کرده ام.همۀ آنها برای توست. پدر بیصدا در هم شکست.درحالیکه چشمانش پر از اشک بود دختر کوچکش را در آغوش گرفت و به آرامی گریست... مدتی بعد دخترک در یک تصادف کشته شد.از آن به بعد هر وقت پدر دلتنگ دخترکش میشد،یک بوسۀخیالی از جعبه بیرون آورده و عشق و احساس لطیف ذخترکش را به یاد می آورد...... در حقیقت به هر کدام از ما به عنوان انسان،جعبه ای طلایی داده شده که پر از بوسه ها و غشق های بی قید و شرط است.از خداوند،اعضای خانواده،دوستانمان و... این بهترین ثروتی است که وجود دارد و کسی نمی تواند با ارزش تراز آنرا داشته باشد
+
نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 23:23 توسط تنهای تنها
|

سلام
امروز میخوام خودم بنویسم
از حس گشنگی که دارم از نو شدن
نمیدونم چی شده ولی احساس میکنم هیچی کم ندارم دوستای خوبی دارم که میدونم تنهام
نمیگذارن یه کاری رو شروع کردم که میخوام به پایان برسونم این بار دیگه به خودم و به یه
دوست خوب قول دادم تصمیم گرفتم کم نیارم می خوام تا آخرش برم .اگه انسان درک کنه
دوستای خوب یه نعمت هستن .
من اینو قبول دارم که تنها نیستم حتی تو سختی ها خدا تنهام نمیگذاره .بعضی وقتها از
دوستام غافل میشم شاید اینبار هم خدا اینجوری خواسته من به نشانه هایی که از
طرف خدا هست اعتقاد قلبی دارم ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 22:42 توسط تنهای تنها
|

غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسهٔ جهنم وبهشت خدا رو دوست دارم ولی نه واسهٔ زیبا وزشت خدا رو میخوام نه واسه خودم كه باشم یا برم خدا رو میخوام نه واسه روزهای تلخ آخرم خدا رو میخوام نه واسه سكه و سكو یا هوا خدا رو میخوام كه فقط تو رو نگهداره برام خدا رو دوست دارم واسه اینكه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیذاره خدا رو دوست دارم واسه اینكه حواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه خدا رو دوست دارم واسه اینكه من و تو باهمیم
خدا رو میخوام نه واسه اینكه ازش چیزی بخوام خدا رو میخوام نه واسه مشكل و حلّ

+
نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 20:11 توسط تنهای تنها
|

هیــچ کس بامن دراین دنیـــــــانبود هیــچ کس ماننــــــد من تنهـــــــــا نبود هیـــــچ کس دردی ازدردم بــــــــرنداشت بلکـــــــــــــه دردی نیـــــــــز بر دردم گذاشت هیـــــــــــچ کس فکــــــــــــــــر مرا بــــــــاور نکرد خطــــــــــی از شعـــــــــــــــر مرا ازبــــــــــــر نکرد هیـــــــــچ کس معنـــــــــای آزادی نگفت در وجـــــــــــــــــــــودم ردپــــــــای را نجست هیـــــچ کس دمســـــــاز و همــــــراهم نشد هیــــچ کس آن یار دلخـــــــــواهـــــم نشد هیــچ کس جـز من چنین مجنـــــون نبود در کــــلاس عاشقـــی دلخــــون نبود هیچ کس دردی را نکرداز من دوا جــــــــــــز خــــــــــــــدای من خـــــــــــــــــــــــدای من

+
نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 19:47 توسط تنهای تنها
|
