کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم «
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم

+
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 21:56 توسط تنهای تنها
|

خدایا ، روزها می گذرد و من در پیچ و خم جاده های زندگی، گیج و مبهوت ، گام برمی دارم ،من در این خستگی تنها به كمك كورسویی از نور امید تو گام بر می دارم ، من می دانم كه چاره ای جز رفتن نیست و می روم ،اما خدایا ،بدان تنها به امید تو می روم، پس تنهایم نگذار، میدانم بنده ی غرق گناه توام اما هیهات از آن دل رحیم تو كه مرا تنها بگذارد ... 
+
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:22 توسط تنهای تنها
|
